شير على خان لودى

49

تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )

نمود و مولانا مغربى نيز در آن كار موافقت كرد ، در آن هنگام شيخ آن مطلع بخواند و فرمود كه چشم عين است ، پس شايد كه به لسان اشارت از عين قديم كه ذات است بدان تعبير كنند ، و ابرو حاجب است ، مىتواند بود كه آن را اشارت به صفات كه حجاب ذات است ، دارند ، مولانا مغربى تواضع نمود و انصاف داد . گويند در وقتى كه شيخ اسماعيل ، مريدان را در چلّه مىنشاند ، مولانا مغربى را نيز طلب داشت ، وى اين غزل نوشته به خدمت شيخ فرستاد ، شيخ او را از اين تكليف معاف داشت : از خلوت تاريك رياضات گذشتيم * در واقعه از سبع سماوات گذشتيم ديديم كه اين‌ها همه خواب است و خيال است * مردانه از اين خواب و خيالات گذشتيم با ما سخن از كشف و كرامات چه گويى * چون ما ز سرِ كشف و كرامات گذشتيم اى شيخ اگر جمله كمالات تو اين است * خوش باش كز اين جمله كمالات گذشتيم اين‌ها به حقيقت همه آفات طريقند * ما در طلب از جملهء آفات گذشتيم ما از پى نورى كه بُوَد مشرق انوار * از مغربى و كوكب و مِشكات گذشتيم [ سيّد نعمت اللّه ] سيّد عارف باللّه ، سيّد نعمت اللّه - در طريقت يگانه بود و در اخلاق ستودهء اهل زمان . با بسى از اكابر صحبت داشته بود . مريد امام عبد اللّه اليافعيست كه سند خرقه از شيخ الاسلام احمد الغزّالى داشت . سيّد را مشرب عالى بوده و هرچه از نزد ملوك و امرا مىرسيد ، به طريق نياز صرف ضعفا و مساكين مىگرديد . گويند سلطان اعظم شاه‌رخ بهادر بن امير تيمور صاحبقران ، نوبتى سيّد را در كرامات بيازمود ، از آن وقت اعتقادى تمام به هم رسانيد ، امّا سلطان شاه‌رخ در قانون سلطنت و ملك‌دارى به رتبهء كمال رسيد ، پنجاه سال رايت نام‌آورى برافراخت و ديار اسلام معمور ساخت و بدعت‌ها برانداخت . مولانا فاضل مورّخ آورده كه سيصد پادشاه و پادشاه‌زاده به درگاه شاه‌رخى حاضر مىبودند و رعيّت آن آسودگى كه به روزگار او داشت ، در هيچ دور نشان نداده‌اند ، و با اين‌همه شوكت جهاندارى از صفاى باطن و كمال طاعت و عبادت ، مقام ولايت حاصل كرده بود ، چنانچه بعضى خوارق نيز از وى نقل كرده‌اند كه ايراد آن در اين مختصر موجب تطويل است . وفات سيّد نعمت اللّه فى شهور سنة سبع و عشرين و ثمانمائه [ 827 ] در عهد شاه‌رخ بوده ، و در قريهء ماهان مدفون گرديد . من معارفه : اى عاشقان اى عاشقان ما را بيانى ديگر است * اى عارفان اى عارفان ما را نشانى ديگر است اى خسروِ شيرين‌سخن وى يوسفِ گل‌پيرهن * اى طوطىِ شكّرشكن ما را زبانى ديگر است ما عين عشقش ديده‌ايم مهرش به جان بخْريده‌ايم * در آشكارا و نهان ما را عيانى ديگر است